سروده‌هایی در رثای عباس‌بن علی(ع)/ از مشک پاره اشک فرات است می‌چکد؛ غیر از لب تو نیست مگر آرزوی آب-راهبرد معاصر

سروده‌هایی در رثای عباس‌بن علی(ع)/ از مشک پاره اشک فرات است می‌چکد؛ غیر از لب تو نیست مگر آرزوی آب

به مناسبت روز تاسوعا و عزاداری حضرت عباس(ع) تسنیم تعدادی از اشعار آیینی را منتشر می‌کند.
تاریخ انتشار: ۱۴:۱۸ - ۰۵ مرداد ۱۴۰۲ - 2023 July 27
کد خبر: ۱۹۶۶۲۹

به گزارش راهبرد معاصر؛  امام صادق علیه السلام پیرامون آغاز غربت حسین علیه السلام در روز تاسوعا فرمود: تاسوعا روزی است که امام حسین علیه السلام و اصحابش در کربلا محاصره شدند و راه گریز نداشتند، زیرا لشکر یزید اطراف آنها حلقه زده و پسر مرجانه و ابن سعد به واسطه سربازان بسیار و سپاهیان زیاد، خوشحال شدند و امام علیه السلام و اصحابش را بسیار ناتوان از جنگ تصور می‌کردند و یقین داشتند که یاوری برای حسین علیه السلام به جز اندکی مجاهد نیست و مردم عراق نمی‌توانند او را به سمت خود ببرند، آن گاه امام صادق علیه السلام گریه کرد و فرمود: پدرم فدای تو باد ای مردی که به ناتوانی خوانده شدی و بی یاور از حقوق اسلام دفاع نمودی!

روز تاسوعا روزی است که در آن روضه حضرت عباس بن علی (ع) برادر حضرت حسین(ع) خوانده می شود.

شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را

برادری به وفاداری تو معنی یافت
که از گلوی تو فریاد زد برادر را...

فرات آینه شد، پیش چشم غیرت و آب
مگر نشان بدهد حیرت مصوّر را

نگاه کردی و دیدی حرم در آتش بود
و در طواف حرم، فوجی از کبوتر را

گذشتی از سر آب و به خاک افتادی
که سر به سجده گذاری هر آن مقدّر را

فرات بعد تو عمری‌ست تا که می‌گرید
عطش جز این نشناسد زبان دیگر را

تویی که نام تو با هرچه رود پیوسته‌ست
و بی تو آب نمی‌بیند آن طرف‌تر را

ناصر_فیض

 

عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده

بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب
برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت ای دریا
بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده

محسن عرب‌خالقی

***

بر لب آبم و از داغ لبت می‌میرم
هر دم از غصهٔ جان‌سوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را
عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

بوتهٔ عشق تو کرده‌ست مرا چون زرِ ناب
دیگر این آتش غم‌ها ندهد تغییرم...

تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم
آیت قهر، بیان شد ز لب شمشیرم

سایهٔ پرچم تو کرد سرافراز مرا
عشق تو کرد عطا، دولتِ عالم‌گیرم

کربلا کعبهٔ عشق است و منم در احرام
شد در این قبلهٔ عشاق دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد
چشم من داد از آن آبِ روان، تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی
تا که تکمیل شود، حجّ من و تقدیرم

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک
تا کنم دیده فدا، چشم به راهِ تیرم

ای قد و قامت تو معنی «قدقامت» من
ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود
بی‌رکوع است نماز من و این تکبیرم

بدنم را به سوی خیمهٔ اصغر مبرید
که خجالت زده زآن تشنه‌لب بی‌شیرم

تا کند مدح ابوالفضل، امام سجّاد
نارسا هست «حسان»!‌ شعر من و تقریرم

حبیب چایچیان

 


قیام می‌کنم و می‌دهم سلام به دستت
که مثل واجبِ عینی‌ست احترام به دستت

به ما نمی‌رسد افسوس غیرِ حسرتِ پابوس
مقامِ توست پُر از بوسه‌ی امام به دستت

ببخش اگر دَمِ پابوس، باز بی‌ادبی شد
دخیلِ حاجتِ ما می‌رسد مدام به دستت

شفای اهلِ قبور از تو نیست کارِ بعیدی
که داده است خدا اختیارِ تام به دستت

به ریزریزِ امان‌نامه نیز دست ندادی
نمی‌رسد به سری فکرِ اتهام به دستت

میان نیزه و شمشیر و مشک بود رقابت
که ظهر روز دَهُم می‌رسد کدام به دستت

حسین، لب تر کرد و به مشکِ تشنه نظر کرد
سپرده شد غمِ یک کارِ ناتمام به دستت

در آن طواف که بودند جمع آب و ملائک
رسید قرعه به تیری در استلام به دستت

قیامِ رایتِ حق را نوشته‌اند به پایت
حسین داده عَلم را عَلیَ‌الدوام به دستت

رضا قاسمی

***

غم از دیار غم‌زده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت

این سو درون خیمه سیراب از عطش
خواهر ز حال و روز برادر خبر نداشت

عبّاس اگر چه دست کشید از دو دست خویش
از یاری حسینِ علی دست بر‌‌نداشت

او جسم خویش را سپر آب کرده بود
جز مشک پاره‌پارۀ جانش سپر نداشت

درد و غمش تمامی از این بود که چرا
یک جان برای هدیه به او بیشتر نداشت...

او رفت و مادرش پس از آن روز خویش را
امّ‌البنین نخواند که دیگر پسر نداشت

عباس احمدی

 

دستی بر آتش دل و دستی به روی آب
از هرم اشک‌های تو تَر شد گلوی آب

بالا نرفت جرعه و دور از لبان تو
پایین نرفت آب خوشی از گلوی آب

جان در کف تو داد و کمی رنگ و بو گرفت
از مَشک توست این نفس مُشک‌بوی آب

در چهرۀ تو صورت خود را که دید، گفت
پیدا شده‌ست آینه‌ای روبروی آب

من گور ابرهای غمم، نیستم زلال
دور از لب حسین سیاه است روی آب

از مشک پاره اشک فرات است می‌چکد
غیر از لب تو نیست مگر آرزوی آب

والا مقام! غیرت حق! پور بوتراب!
تنها امید تشنه‌لبان! ای عموی آب!

حالا که قطره قطره چکیدی کنار رود
با خون توست روز قیامت وضوی آب

مرتضی حیدری آل‌کثیر/ تسنیم

ارسال نظر
تحلیل های برگزیده