انفجار حوالی کلانتری ۱۹ زاهدان / ماجرا چه بود؟ سخنگوی دولت: کالابرگ برای خرید پفک داده نمی‌شود/ ماجرای سوال و جواب خانم سخنگو و یک خبرنگار درباره قیمت پفک و مبلغ کالابرگ دریادار سیاری: ناو‌های آمریکایی از ترس موشک‌های ایرانی به هند جنوبی فرار کردند/ چه کسی باور می‌کند آمریکا فقط ۸ کشته داشته باشد؟! نامه رهبر انقلاب به برادرشان سیدمصطفی در سال ۱۳۶۵ + عکس روایت مادر شهید زهرا حدادعادل از شهید بشری خامنه‌ای: بعد از اسباب‌کشی، دیوار به دیوار پدر، زندگش‌اش را وقف آقا کرد/می‌دانستند اگر آقا را بزنند... فرمانده قرارگاه خاتم: نیرو‌های مسلح آماده پاسخ ویرانگر به هر تهدیدی هستند پزشکیان به سه نفر حکم مسئولیت داد حمید رسایی راهی زندان اوین شد رهبر انقلاب: آمادگی بیش از ۳۰ میلیون جان‌فدا آوردگاهی برای اعتلای نام ایران است «مژده هاشمی بازرگان» محکوم به جاسوسی، کارمند هلال احمر بود؟ همسر حدادعادل: پوتین به یکی از مسئولان ما گفته بود شما قدر رهبری را نمی‌دانید؛ گفتم تمام سخنرانی‌های ایشان را برای من ضبط و ترجمه کنند شکار زهپاد آمریکا در تنگه هرمز | Remus ۶۰۰ دومین غنیمت سپاه از آمریکا + فیلم توئیت قالیباف درباره ادعا‌های آمریکا و تردد از تنگه هرمز؛ یک دستگاه چاپ دلار رایگان در تنگه هرمز گذاشته‌اند؛ بفرمایید بروید بردارید! واکنش پزشکیان به حواشی استخاره روز بازگشایی مدارس: آیه‌ای درباره صبر آمد/ همه تصور کردند بد آمده، اما خیلی خوب بود ماجرای حبس حمید رسایی چیست؟ | حکم ۱۰ ماه زندان حمید رسایی نماینده تهران اجرا می‌شود؟

«خبرنگار جنگی» نمی میرد

«خبرنگار جنگی» نمی میرد خبر قرار یافتن مریم کاظم زاده در میان شهیدان ، همسر شهیدش اصغر وصالی و گروه دستمال سرخ ها، من را بر آن داشت تا در رثای آن بی قرار انقلابی و ولایت مدار، اندکی را بیان کنم.
تاریخ انتشار: ۲۳:۰۵ - ۰۷ خرداد ۱۴۰۱ - 2022 May 28
کد خبر: ۱۳۵۸۰۳

به گزارش راهبرد معاصر مجتبی شاکری، دبیرکل جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی: خبر قرار یافتن مریم کاظم زاده در میان شهیدان ، همسر شهیدش اصغر وصالی و گروه دستمال سرخ ها، من را بر آن داشت تا در رثای آن بی قرار انقلابی و ولایت مدار، اندکی را بیان کنم. دهه 70 ، حلقه نقد دفتر ادبیات ایثار بنیاد جانبازان، در جمع خواهران و برادران، میزبان اثر «خبرنگار جنگی» به روایت سرکار خانم مریم کاظم زاده شدیم.

 

مریم کاظم زاده را پیش از این نامش را در بین گروه انگشت شمار خواهران امدادگر و پزشک در بیمارستان ولی عصر(عج) پاگان ابوذر سر پل ذهاب و البته به عنوان خبرنگار از شیردلی و شجاعتش برای حضور در خط مقدم و قرارگاه جنگی شنیده بودم . در تماسی که برای دعوتش در جلسه با او گرفتم فهمیدم ایشان خواهرزاده آیت الله حائری شیرازی است و سال 55 به اصرار خانواده برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و در کنار درس و کلاس‌های آموزشی عکاسی هم آموخت. آشنایی او با خانم مرضیه حدیدچی (دباغ) شرایطی را فراهم کرد تا در مبارزه سیاسی مصمم‌تر شود. حتی شرایط دیدار با امام خمینی (ره) در فرانسه نیز برایش فراهم شد و در آن دیدار از امام(ره) پرسیده بود: یک دخترمسلمان می‌تواند خبرنگار شود؟ که امام در پاسخ گفته بودند: «اصل رشته اشکال ندارد، مگر اینکه حجاب رعایت نشود». این پاسخ یعنی انتخاب راه. می گفت:«وقتی از خود امام(ره) عکس می‌گرفتم، احساس کردم این رسالت من است. به انگلیس که برگشتم، آرام و قرار نداشتم. سرگشته آن دیدار و آن معنویت و آن روحانیت شده بودم.»

 

مریم کاظم زاده با «خبرنگار جنگی» ، «عکاسان جنگ» ، «تا شهادت» و دلنوشته ها و عکس هایی که از خود به یادگار گذاشته است، ثابت خواهد کرد که پرچم شخصیت و آرمان های وی برای پیمودن افق های روشن پیش رو همواره در اهتزاز خواهد ماند. 

 

ابعاد شخصیتی و وجودی بانویی چون مریم کاظم زاده به عنوان معلم ، انقلابی ، خبرنگار و مادر خانواده از قلم چون منی قابل توصیف نیست. زیباتر آن دیدم پرده ای از شخصیت او را از آنچه خودش بیان کرده با شما به اشتراک بگذارم:

 

در درمانگاه سرپل‌ذهاب یک اتاق داشتیم. یک اتاق دراز و تاریک کنار سالن درمانگاه. به غیر از دری که حایلش یک پتو بود، هیچ روزنه‌ی دیگری به بیرون نداشت. تنها منبع نور اتاق یک مهتابی بود که با ژنراتور برق روشن می‌شد. شب‌ها اگر کسی می‌خواست شب‌زنده‌داری کند باید برای خودش فانوس می‌آورد. در صحبت‌هایمان «خوابگاه خواهران» می‌خواندیمش اما فقط خوابگاه نبود. پناهگاه گذشته‌هامان و امیدگاه آینده‌مان بود. در آن اتاق دختران دانشجو می‌شدیم و بحث می‌کردیم. زنان عاشق می‌شدیم و از دردهایمان حرف می‌زدیم. مادرهای دلسوز می‌شدیم و همدیگر را دلداری می‌دادیم. عکس شهیدهایمان را در سفره می‌گذاشتیم بدون این که از قضاوتی بترسیم. فشنگ و نارنجک را چون بخشی از وجودمان پذیرفته بودیم و به امید فردای صلح شعر می‌خواندیم. بیرون آن اتاقِ تاریک به جنگ با واقعیت می‌رفتیم و شب‌ها به پناهگاه باورهایمان بازمی‌گشتیم.

 

هفت سین‌مان همان سفره‌ی غذایمان بود. جایی نبود که سفره ثابت پهن کنیم و بگذاریمش و برویم. هرشب کنار غذایمان از سر ذوق چیزهایی به سفره اضافه می‌کردیم. نزدیک عید که می شد، سبزه سبز می کردیم. شیرینی‌مان هم همیشه خرما بود. گاهی هم که از کمک‌های پشت جبهه نان برنجی بهمان می‌رسید، سفره‌مان رنگی‌تر می‌شد. پای ثابت سفره‌هایمان پوسترهای شهدا بود، هر هفته مهمان سفره‌هایمان تازه می‌شد. هرشب بعد از غذا فال حافظ می‌گرفتیم. نمی‌دانم چرا اما همه‌مان از صمیم قلب اعتقاد داشتیم حافظ جوابمان را می‌دهد.

 

امروز به یاد آن سفره و آن جمع و آن نوروزها دیوان گشود:

 

شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش / که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

ارسال نظر
captcha
پرطرفدارترین اخبار
آخرین اخبار