
به گزارش «راهبرد معاصر»؛ در دهههای اخیر خاورمیانه در کانون ژئوپلیتیک انرژی جهان قرار داشته است. اما اکنون، این منطقه دیگر صرفاً عرصه رقابت ایدئولوژیک یا رویارویی نظامی نیست. بلکه به مرکز جنگ جهانی جدید انرژی تبدیل شده است که در آن مسیرهای نفتی، گلوگاههای دریایی، کریدورهای گاز طبیعی و خطوط لوله راهبردی به اندازه ارتشها و موشکها نقش تعیینکننده دارند.
طبق گزارش اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده (EIA)، تقریباً یکپنجم مصرف روزانه نفت جهان از تنگه هرمز عبور میکند
در کانون این معادله ژئوپلیتیکی شکننده، نبرد بین ایران و ایالات متحده قرار دارد. برخلاف تفاسیر مرسوم، تنشهای اخیر بین واشنگتن و تهران صرفاً مربوط به مذاکرات هستهای، نفوذ منطقهای یا بازدارندگی نظامی نیست. بلکه در سطحی عمیقتر، بازتاب نبرد بر سر کنترل و امنیت جریانهای انرژی جهانی است.
در قرن 21 امنیت انرژی از امنیت ملی جداییناپذیر شده است. کشورهایی که کریدورهای راهبردی انرژی را کنترل میکنند، از اهرمهای ژئوپلیتیکی بسیار فراتر از مرزهای سرزمینی خود برخوردارند. در این راستا، خلیج فارس و به ویژه تنگه هرمز، یکی از مهمترین نقاط تنش در نظام بینالملل است.
طبق گزارش اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده (EIA)، تقریباً یکپنجم مصرف روزانه نفت جهان از تنگه هرمز عبور میکند. از همین روی، این کریدور دریایی باریک به عنوان شریان اقتصاد جهانی عمل میکند. در نتیجه، حتی بیثباتی محدود منطقه بلافاصله در بازارهای بینالمللی، شبکههای کشتیرانی و روند تورم جهانی بازتاب مییابد.
ایران نیز کاملاً از این واقعیت ژئوپلیتیکی آگاه است. برخلاف قدرتهای نظامی متعارف، تهران راهبرد بازدارندگی نامتقارن بلندمدت مبتنی بر جغرافیا، گروههای هسو، سامانههای موشکی و قابلیتهای فشار دریایی ایجاد کرده است. برای ایران، تنگه هرمز صرفاً مسیر تجاری نیست؛ بلکه ابزار چانهزنی راهبردی است که میتواند به سرعت بر بازارهای جهانی انرژی تأثیر بگذارد.
این دکترین راهبردی در دهه اخیر نمایانتر شده است. ایران و شبکه همپیمان آن بارها نشان دادهاند کریدورهای انرژی اکنون بخشی از جنگ ترکیبی هستند، به طوری که این موضوع در توقیف نفتکشهای خلیجفارس و حمله به زیرساختهای انرژی منطقهای مشهود بود. به ویژه پس از ترور شهید قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰، تنشها بین واشنگتن و تهران وارد مرحلهای بسیار ناپایدارتر شده است.
در همین حال، ایالات متحده همچنان صادرات بیوقفه انرژی خلیج فارس را به عنوان منفعت راهبردی تلقی میکند. از زمان دکترین کارتر، واشنگتن باور دارد هرگونه تلاشی برای تهدید صادرات آزاد نفت خلیج فارس، چالشی مستقیم برای منافع ملی ایالات متحده تلقی میشود. از همین روی، با وجود تغییر اولویتهای سیاست خارجی آمریکا به سمت رقابت در آسیا-اقیانوسیه، خلیج فارس همچنان نظامی مانده است.
بنابراین، اهمیت ژئوپلیتیکی رویارویی ایران و آمریکا فراتر از خصومت دوجانبه است و بیثباتی بالقوه مسیرهای انرژی خلیج فارس، تهدیدی برای ساختار اقتصاد جهانی به شمار میرود.
پس از عملیات نظامی ویژه روسیه و بحران انرژی ناشی از آن، اروپا همچنان آسیبپذیر است. جستوجوی سایر تأمینکنندگان انرژی ، شکل و ساختار بازارهای جهانی LNG و دیپلماسی خط لوله را تغییر داده است. در چنین شرایطی، اختلال عمده در مسیرهای کشتیرانی خلیج فارس، فشارهای تورمی، رکود صنعتی و ناامنی انرژی را در اقتصادهای اروپایی عمیقتر خواهد کرد.
قدرتهای آسیایی حتی با تهدیدهای بزرگتری روبرو هستند. چین، هند، ژاپن و کره جنوبی بهشدت به هیدروکربنهای خاورمیانه وابسته هستند. چین بخش زیادی از نفت خام خود را از تولیدکنندگان خلیج فارس وارد میکند و حضور منطقهای خود را در چارچوب ابتکار «کمربند و جاده» گسترش داده است. بنابراین، بیثباتی تنگه هرمز بهطور مستقیم پایداری اقتصادی بلندمدت چین را تهدید میکند.
این واقعیت، خلیج فارس را به موضوعی فراتر از منطقه امنیتی منطقهای تبدیل میکند. این منطقه به خط گسل ژئوپلیتیکی جهانی تبدیل میشود که در آن منافع راهبردی ایالات متحده، چین، روسیه و بازیگران منطقهای درهم تنیده خواهد شد.
جایگاه روسیه در این معادله راهبردی است. بیثباتی بلندمدت در بازارهای انرژی خلیج فارس میتواند به طور غیرمستقیم با افزایش قیمت نفت و سوق مصرفکنندگان جهانی به سمت تأمینکنندگان جایگزین، اهرم مسکو را تقویت کند. در این راستا، جنگ ایران و آمریکا با متغیرهای رقابت قدرت جهانی نیز تلاقی دارد.
یکی دیگر از ابعاد مهم این درگیری، مربوط به بازیگران غیردولتی و ساختارهای جنگ نیابتی است. درگیریهای مدرن خاورمیانه دیگر منحصراً بهوسیله ارتشهای متعارف انجام نمیشوند. در مقابل، حزبالله، انصارالله یمن و سایر گروههای مختلف همسو با ایران به عنوان امتداد راهبردی نمایش قدرت منطقهای عمل میکنند.
حملات سال ۲۰۱۹ به تأسیسات آرامکوی عربستان سعودی، واقعیتی تکاندهنده را آشکار کرد، اینکه ساختار انرژی جهانی به شدت در برابر حملات نامتقارن آسیبپذیر است. حمله نسبتاً محدود، تقریباً نیمی از ظرفیت تولید نفت عربستان سعودی را به طور موقت مختل کرد و نشان داد امنیت انرژی بینالمللی چقدر شکننده شده است .
در محیط ژئوپلیتیکی امروز، خطوط لوله، پالایشگاهها، پایانههای LNG، بنادر و کریدورهای کشتیرانی دیگر صرفاً داراییهای اقتصادی نیستند، بلکه اهداف راهبردی بهشمار میروند.
این تحولات تلاشها برای تنوعبخشی به مسیرهای انرژی جهانی را تسریع کرده است. پروژههایی مانند کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC)، طرحهای انرژی مدیترانه شرقی و پروژههای جدید ترانزیت اوراسیا، نشاندهنده برنامهریزی برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز هستند.
با افزایش بیثباتی در خلیج فارس، مسیرهای ترانزیت جایگزین از آناتولی احتمالاً برای اروپا و آسیا اهمیت راهبردی مییابد
در این چشمانداز کلان راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی ترکیه اهمیت مییابد. این کشور در تقاطع اروپا، آسیا، قفقاز و خاورمیانه قرار دارد و به تدریج به یکی از مهمترین قطبهای ترانزیت انرژی در اوراسیا تبدیل شده است. پروژههایی مانند تاناپ، ترکاستریم و خط لوله باکو-تفلیس-جیحان، آنکارا را به بازیگری مهم در محاسبات امنیت انرژی تبدیل میکند.
با افزایش بیثباتی در خلیج فارس، مسیرهای ترانزیت جایگزین از آناتولی احتمالاً برای اروپا و آسیا اهمیت راهبردی مییابد. این موضوع میتواند اهمیت ژئوپلیتیکی ترکیه را در دهه آینده به شدت تقویت کند.
در نهایت، جنگ ایران و ایالات متحده صرفاً مربوط به افزایش تنش نظامی یا رقابت دیپلماتیک نیست. در هسته آن، مدیریت انرژی جهان در آینده نهفته است.
جهان در حال ورود به دوران جدیدی است که در آن کریدورهای انرژی، گلوگاههای دریایی و دیپلماسی خطوط لوله موازنههای قدرت بینالمللی را بازتعریف میکنند. در این نظم ژئوپلیتیکی جدید، نبرد برای کنترل مبادلات انرژی احتمالاً به اندازه برتری نظامی متعارف تعیینکننده شود. در این راستا، غرب آسیا نه تنها مرکز بیثباتی منطقهای، بلکه کانون جنگ جهانی انرژی است.