
به گزارش «راهبرد معاصر»؛ نتیجه جنگها به ندرت بلافاصله پس از پایان آنها ارزیابی میشوند. ژنرالها و تحلیلگران اغلب بر آمار تأسیسات نابود شده، موشکهای رهگیری شده و پیروزیهای تاکتیکی تمرکز میکنند، اما پیامدهای سیاسی عمیقتر معمولاً بعداً آشکار میشوند و تمایل دارند انتظارات کسانی را که جنگ آغاز کردهاند، به چالش بکشند. تاریخ نمونههای زیادی از مواردی نشان میدهد که در آنها پیروزیهای نظامی کوتاهمدت به شکستهای راهبردی بلندمدت منجر شده است.
گرچه عملیات نظامی هزینههای واقعی به ایران وارد کرده است، اما پیامدهای سیاسی آن را نمیتوان صرفاً به فهرستی از زیرساختهای آسیبدیده کاهش داد
این واقعیت هنگام ارزیابی حملات اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، توجه دقیقی میطلبد؛ مسئله اصلی امکان دارد فقط میزان خسارت به تجهیزات نظامی این کشور نباشد، زیرا مهمتر این است آیا درگیری، سیاست داخلی ایران را به گونهای تغییر داده که با آنچه واشنگتن و شرکایش امیدوار بودند، مغایرت داشته باشد یا خیر.
اگر هدف از اعمال تحریمهای طولانیمدت، انزوا و اقدام نظامی، تضعیف قدرت حکومت جمهوری اسلامی باشد، تصویری که اکنون مشاهده میشود پیچیدهتر از آن چیزی است که بسیاری انتظار داشتند. مراسم باشکوه تشییع پیکر آیت الله خامنه ای (ره)، رهبر شهید ایران باید مورد توجه قرار گیرد. گرچه حضور عمومی در رویدادهای رسمی همیشه مستلزم احتیاط است، اما مردم به دلایل مختلفی مانند وظیفه مذهبی، احساسات ملیگرایانه و غم و اندوه واقعی در این مراسم شرکت میکنند. در حالی که هیچ تجمعی نمیتواند به طور قطعی مشروعیت نظام را اندازهگیری کند، از منظر تابآوری نهادی، جمهوری اسلامی توانایی خود را در سازماندهی رویدادهای بزرگ و سراسری نشان داد و تصویری از تداوم به جای فروپاشی را در یکی از حساسترین دورههای تاریخ خود منعکس کرد.
مشکلات و چالش های ریشهدار ایران با الگویی خاص که اغلب به وسیله مفسران غربی نادیده گرفته میشود، همواره بی اثر می شوند و آن این است که تهدیدات خارجی همواره انسجام ملی بیشتری در بین ایرانیان ایجاد میکنند. دانشمندان علوم سیاسی این را اثر «وحدت ملی» در مواجهه با فشار خارجی مینامند، جایی که مردم اغلب حاکمیت ملی را بر اختلافات داخلی اولویت میدهند.
اینکه آیا ایران واقعاً در حال گذراندن این فرآیند است یا خیر، جای بحث دارد، اما این احتمال هست که به جای رد کردن، شایسته بررسی جدی است. نزدیک به دو دهه است سیاست ایالات متحده در قبال ایران بر این فرض نسبتاً ثابت استوار بوده که تحریمهای اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، عملیات مخفی و نیروی نظامی هدفمند، هزینه تهران را به اندازهای افزایش میدهد که مجبور به تغییرات رفتاری قابل توجه یا حتی تغییر رژیم شود. صرف نظر از اینکه دولتهای مختلف چگونه سیاستهای خود را متمرکز کردهاند، هدف اصلی ثابت مانده است.
رویارویی اخیر، نگاهی تازه به این رویکرد را ضروری میسازد. گرچه بدون شک عملیات نظامی هزینههای واقعی به ایران وارد کرده است، اما پیامدهای سیاسی آن را نمیتوان صرفاً به فهرستی از زیرساختهای آسیبدیده کاهش داد. راهبردی که با هدف تضعیف اقتدار دولت به وسیله افزایش فشار خارجی انجام میشود، گاهی اوقات میتواند وحدت نهادی را تقویت کند و حس غرور ملی را میان مردم پرورش دهد.
به طور کلی، رابطه بین اجبار خارجی و توسعه سیاسی داخلی هرگز ساده نبوده است. در برخی موارد، چنین اجباری نارضایتی داخلی را دامن میزند، در حالی که در موارد دیگر، با تمرکز توجه بر تهدیدات خارجی، دامنه مخالفت داخلی را محدود میکند. این موضوع بسیار مهم است، زیرا دستاوردهای نظامی همیشه به نتیجه سیاسی متناظر منجر نمیشوند. با وجود این، اشتباه است فرض کنیم وحدت ایجاد شده در مواقع بحرانی به طور خودکار به مشروعیت پایدار منجر میشود. همبستگی کوتاه مدت در مواقع اضطراری به ندرت مشکلات اقتصادی اساسی یا نارضایتیهای عمیق را از بین میبرد. جوامعی که در بحرانها متحد میشوند، اغلب پس از رفع تهدید خارجی فوری، بحثهای داخلی خود را ازسر میگیرند.
بنابراین، هرگونه نگاه واقعبینانه به مسیر آینده ایران باید این دو واقعیت را در نظر بگیرد: فشار خارجی امکان دارد در کوتاهمدت انعطافپذیری را تقویت کند، اما مسیر سیاسی بلندمدت کشور را تعیین نخواهد کرد. این دوگانگی در راهبرد منطقهای از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است.
صرف نظر از نظرات مختلف درباره جمهوری اسلامی، این کشور همچنان بازیگر اصلی در خاورمیانه است. وسعت، موقعیت جغرافیایی، قابلیتهای نظامی، ذخایر انرژی و موقعیت راهبردی آن، همگی به این معنی است که همچنان بر متغیرهای امنیتی از خلیج فارس تا قفقاز و آسیای مرکزی تأثیر میگذارد، جایی که موضوعات مهم منطقهای را نمیتوان بدون در نظر گرفتن نقش تهران بررسی کرد.
برای تصمیمگیرندگان، وظیفه واقعی نه تنها ارزیابی عملکرد نظامی، بلکه درک پیامدهای سیاسی اقدامات نظامی در طول زمان است
راهبرد کلانِ درست با درک آگاهانه از واقعیت، آنطور که هست، آغاز میشود، نه آنطور که ما آرزو داریم باشد. اگر این اصل امروز در خاورمیانه اعمال شود و اگر فشار نظامی، حتی به طور موقت، جنبههایی از انسجام ملی ایران را تقویت کرده باشد، امکان دارد راهبردنویسان نیاز به بازنگری در نحوه تعامل قدرت با سیاست داخلی داشته باشند. این به معنای کنار گذاشتن بازدارندگی یا نادیده گرفتن تفاوتهای اساسی نیست، بلکه نشان میدهد ابزارهای نظامی به تنهایی نمیتوانند به تحول سیاسی مورد انتظار دست یابند.
عاقلانهترین رویکرد، ترکیب بازدارندگی قوی با دیپلماسی مؤثر، مدیریت دقیق بحران و کانالهای ارتباطی باز است. کاهش خطر افزایش تنش و اجتناب از محاسبات اشتباه، خود اهداف ارزشمندی هستند. اقدامات اعتمادساز، گفت وگوی معنادار و انجمنهای امنیتی منطقهای گستردهتر، راهحلهای جادویی نیستند، اما به طور مؤثر از بازدارندگی سنتی پشتیبانی میکنند و جایگزین آن نیستند.
در نهایت، درگیری اخیر درسی را برجسته میکند که بسیار فراتر از جنگ با ایران است. این درگیری نشان داده است اقدام نظامی میتواند انگیزههای سیاسی را به شیوههای غیرمنتظرهای فعال کند، اما پیشرفتهای میدان نبرد همیشه به موفقیت راهبردی منجر نمیشوند.
برای تصمیمگیرندگان، وظیفه واقعی نه تنها ارزیابی عملکرد نظامی، بلکه درک پیامدهای سیاسی اقدامات نظامی در طول زمان است؛ رویدادهای اخیر دست کم نشان دادهاند رابطه بین فشارهای خارجی و تغییرات داخلی بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که نظریههای ساده نشان میدهند. تشخیص این پیچیدگی به معنای درخواست برای سیاست خاص نیست، بلکه به معنای درخواست برای برخورد با یکی از مهمترین رقابتهای ژئوپلیتیکی با انعطاف فکری بیشتر و درک عمیقتر پیامدهای ناخواسته و مداوم جنگ است.