4 پرده از ابربحران آمریکا

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ بحران بدهی عمومی آمریکا به تازگی رکوردزنی عجیبی را به ثبت رسانده و رقم بدهی این کشور به عدد تاریخی 40 تریلیون دلار رسیده است. عددی که ظرف تقریبا یک دهه، دو برابر شده ؛ موضوعی که با بازتاب های گسترده ای در محیط بین المللی رو به رو شده و تفسیرهای مختلفی را برانگیخته است.
رئیس جمهور آمریکا شعارهای دور و درازی در عرصه حکمرانی به ویژه در حوزه اقتصادی سر داده و می دهد
بحران بدهی عمومی آمریکا به قدری جدی است که فردی نظیر ایلان ماسک در موضع گیری تاکید کرده که اگر روند جاری ادامه یابد، خیلی زود میزان بدهی آمریکا به عدد 50 تریلیون دلار خواهد رسید و این مساله می تواند بحران های جدی را برای اقتصاد این کشور ایجاد کند و حتی آن را به سطح ورشکستگی برساند. از این رو، در تحلیل پیامدها و پیامهای رکوردزنی اخیر بدهی عمومی آمریکا، باید چهار نکته مهم را مد نظر داشت.
نخست، اینکه از یاد نبریم به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، آمریکایی ها دهههاست مدعی رهبری اقتصاد جهان بوده و هستند. در این چهارچوب، آن ها تعیین سازوکارهای نظم اقتصادی دنیا را حق مسلّم خود تلقی کرده و حتی این حوزه را به اهرم فشارشان علیه سایر کشورها و ملت های جهان تبدیل کرده اند. با این همه، وقتی بدهی عمومی آمریکا رکوردزنی عجیب و بیسابقه ای می کند و از 40 تریلیون دلار عبور می کند، این موضوع پالسی جدی و قوی از بیاعتباریِ اقتصاد آمریکا را به جهانیان مخابره می کند.
این مساله خود ضرورت عبور از نظم اقتصادی کنونی جهان و گذار به یک نظم جدید را ضروری می کند. درست به همین دلیل هم است که کشورهای بیشتری در دنیا به این گزاره اقبال نشان می دهند.
دوم، اینکه دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا همواره شعارهای دور و درازی در عرصه حکمرانی به ویژه در حوزه اقتصادی سر داده و می دهد. او به طور خاص در دوره جدید حضورش در قدرت مدعی بوده که می خواهد عصر طلایی اقتصاد آمریکا را رقم بزند، با این حال، وقتی مردم آمریکا و جهانیان میبینند که بحران بدهی آمریکا و روند بیاعتبار شدن اقتصاد این کشور در دنیا در دوره ترامپ سرعت بیشتری گرفته، بیش از پیش به این باور می رسند که دونالد ترامپ چیزی بیش از یک طبل توخالی و مجموعه ای از شعارهای بی سر و ته نیست.
این موضوع خود ضربه سنگین به رئیس جمهور کنونی آمریکا و البته حزب متبوع او یعنی حزب جمهوری خواه است و در عین حال این پیام را نیز به ذهن متبادر می کند که وضعیت اقتصادی آمریکا به قدری وخیم است که حتی فردی پُرادعا نظیر ترامپ نیز هیچ راه حل موثری را برای مخاطب قرار دادن بحران های آن ندارد و صرفا لفاظی می کند.
سوم، اینکه وقتی بحران بدهی آمریکا تشدید می شود، این مساله سبب می شود تا کشورهایی که به طور سنتی در جهان پیوندهای نزدیکی را با آمریکا به ویژه در حوزه اقتصادی داشته اند، احساس خطر کنند و به تدریج از آن فاصله بگیرند. به هر حال، آن ها این هراس را بیش از پیش حس می کنند که مبادا با وقوع سناریوهای ناگهانی برای اقتصاد آمریکا، آن ها نیز به صورت شوکهکننده با بحران رو به رو شوند و در حقیقت، وضعیت بدِ معادلات اقتصادی آمریکا، به اقتصاد آن ها نیز سرایت کند.
این مردم آمریکا هستند که باید با تبعات منفی بحران بدهی عمومی آمریکا رو به رو شوند
همینکه در سال های اخیر در چندین نوبت شاهد بوده ایم رتبه اعتباری اقتصادی آمریکا کاهش یافته، این باور را در طیف متنوعی از کشورهای دنیا تقویت می کند که بهتر است از شدت پیوندهای خود با اقتصاد آمریکا بکاهند. این مساله از چشم اندازی کلان، نمودی عینی از افول جایگاه بینالمللی آمریکا نیز محسوب می شود.
چهارم، اینکه وقتی بحران بدهی آمریکا رکوردزنی می کند، این مساله یک پیام ضمنی را به ذهن متبادر می کند و آن هم این است که محدودیت های کاخ سفید در ماجراجوییهایش در محیط بینالمللی، به شدت افزایش یافته اند و دولت آمریکا نمی تواند هر اقدامی را بدون توجه به تبعات آن مد نظر داشته باشد و عملی کند. اگر از این زاویه نیز به ماجرا بنگریم، باید توجه داشته باشیم که در معادله ماجراجویی کاخ سفید و حمله نظامی آن به ایران، ترامپ برخلاف لفاظیهایش، با چالش های جدی رو به رو است و نمی تواند دست به هر حرکتی بزند. در واقع، آمریکای کنونی زیاد حرف می زند اما در پشتپرده از تبعات اقداماتش به شدت هراسناک است.
ورای این ها، از یاد نبریم که این مردم آمریکا هستند که باید با تبعات منفی بحران بدهی عمومی آمریکا رو به رو شوند. آن ها شاهد افزایش هزینههای زندگی خود و تضعیف موقعیت اقتصادی خودشان خواهند بود. موضوعی که آن نیز دیر یا زود، کاخ سفید و حکمرانی آمریکایی را با بحران های چندگانه ای رو به رو خواهد کرد و نکته قابلتامل اینکه دولت آمریکا نیز هیچ راه حل موثری را برای مخاطب قرار دادن این مشکلات ندارد.