پیام ژئواستراتژیک تحولات ونزوئلا

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ ونزوئلا در سناریوی آمریکا دشمن راهبردی نیست، بلکه میدان آزمایش است. بله! میدان آزمایش و نه هدف اصلی و وسیلهای در چارچوب بازچینش گستردهتر قوانین تعامل بینالمللی است. آمریکا به رهبری دونالد ترامپ دیگر به عنوان قدرتی که ساختار بینالمللی را مانند گذشته مدیریت میکند، عمل نمیکند؛ بلکه به عنوان قدرتی که سعی میکند از فروپاشی آن به گونهای جلوگیری کند که بیشترین آسیب را وارد نکند، عمل میکند حتی اگر متوجه شود فروپاشی در راه است و راه فراری وجود ندارد.
پیام اصلی در دستگیری نیکولاس مادورو و پیامی برای کاراکاس یا مسکو نیست، بلکه پیام اصلی، تغییر سرنوشت چین است
در مراحل گذار تاریخ بینالملل، زبان قانون و مشروعیت ناگزیر به نفع قدرت و تحمیل رویهها عقبنشینی میکند. بنابراین، اقدامات آمریکا نه با قانون بلکه با توانایی آنها در ترسیم خطوط قرمز جدید در جهانی که قوانین قبلی دیگر معتبر نیستند، سنجیده میشود. چرا ونزوئلا را به طور خاص انتخاب کردیم؟ صرفاً به این دلیل که نمایانگر گره ژئواستراتژیک پیچیده ای است؛ یعنی متحد انرژی روسیه در لحظهای که روسیه آشکارا از قدرت خود خسته شده است.
ونزوئلا عرصه سرمایهگذاری چین در جنوب جهانی و حوزه جغرافیایی حساس برای آمریکا در کارائیب، همچنین کشوری با ضعف داخلی که فاقد توانایی بازدارندگی واقعی است و اعمال فشار بر آن به واشنگتن اجازه میدهد تا پیامهای همزمانی را به مسکو و به ویژه به شهر آرام پکن، بدون درگیری مستقیم با هیچ یک از آنها و با هزینهای محاسبهشده برای خود ونزوئلا ارسال کند.
برخلاف آنچه امکان دارد به نظر آید، پیام اصلی در دستگیری نیکولاس مادورو و پیامی برای کاراکاس یا مسکو نیست، بلکه پیام اصلی، تغییر سرنوشت چین است. افزایش تنش در ونزوئلا واقعاً رخ می دهد، اما در پکن این به عنوان آزمایشی تفسیر میشود که آمریکا تا چه حد حاضر است در شکستن خطوط نمادینی که چین راهبرد توسعه آرام خود را بر مبنای آن بنا کرده است، پیش برود. پیام ضمنی اینکه سرمایهگذاریهای دور از سلطه جغرافیایی پکن مصون نیستند، جنوب جهانی حوزه نفوذ خنثی نیست و ایده انتقال آرام به ساختار بینالمللی چندقطبی امکان دارد بیشتر توهم باشد تا مسیری تضمین شده.
به نظر من، خطرناکترین سناریوهای پیش رو احتمال جنگ تمامعیار یا تهاجم مستقیم نیست، بلکه اتخاذ مدلی موذیانهتر است؛ یعنی برچیدن دولت بدون سرنگونی حکومت، سپس فرسودگی اقتصادی مداوم، تضعیف اعتماد داخلی، تخلیه تدریجی توان نظامی و در نهایت تبدیل دولت به نهادی از نظر عملکردی ضعیف و ناتوان از اقدام، اما همچنان در ظاهر مقاوم. این مدل در سیاست آمریکا جدید نیست، اما امروزه به شکلی کمسروصداتر و مناسبتر برای دوران مداخلات پاک پس از تجربیات عراق و لیبی، به معنای تبدیل آن به نهادی ضعیف و کارآمد در حال تکرار است.
بنابراین آنچه امروز اتفاق میافتد و شاهد هستیم، آغاز جنگ جهانی جدید نیست و نخواهد بود، بلکه شاید پایان دوران چندجانبهگرایی باشد که پس از جنگ سرد حاکم بود؛ دورانی که در آن درگیریها به وسیله قوانین، نه رویهها و مشروعیت، نه قدرت مدیریت میشدند. امروز، جهان در حال ورود به مرحله وحشیانهتر، بیرحمانهتر و سازمانیافتهتر است که با زور تحمیل میشود، نه با گفتمان و نقشهها در حالی که بسیاری مشغول تفسیر دادهها هستند، بازترسیم میشوند. منظورم این است نگرانی وجود دارد ما مانند دانشآموزی در کلاس شویم که معلمش نقشهای روی تخته کشیده و آن را پاک کرده است، در حالی که هنوز سعی میکرد بفهمد ۱۰ دقیقه پیش چه گفته بود.