جنگ رمضان، بازآرایی قدرت فرامنطقهای ایران

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ نبرد رمضان را نمیتوان صرفاً در قالب یک رویارویی نظامی توضیح داد. آنچه در این دوره رخ داد، در عمیقترین لایههای خود، نوعی گسست در پیوستار زمان سیاسی و نظم نمادین جهان بود؛ گسستی که هم در عرصه مادی قدرت و هم در حوزه روایت، تصویر و ادراک اثر گذاشت. تاریخ، همانگونه که هگل یادآور میشود، تنها مجموعهای از رویدادها نیست، بلکه گاه در لحظههایی از نفی و گسست، نظم پیشین را درمینوردد و افق تازهای از تنازع و امکان میگشاید. جنگ رمضان نیز از همین جنس بود؛ نه یک حادثه مقطعی، بلکه نشانه فروریختن نظمی تثبیتشده و آغاز بازآرایی قدرت در مقیاسی فراتر از جغرافیای ایران.
هرمز، آبراهها، خطوط انرژی و گلوگاههای منطقهای بار دیگر یادآور شدند که تاریخ هنوز به زمین، ماده و محدودیتهای سخت فیزیکی وابسته است
از منظر فوکو، قدرت را نمیتوان بیرون از میدان گفتمان و نهادها جستوجو کرد؛ قدرت درون شبکهای از گفتارها، سازوکارهای حقیقت و فناوریهای انضباطی عمل میکند. بر این اساس، نبرد اخیر تنها جنگی بر سر خاک یا سلاح نبود، بلکه نزاعی بود بر سر حقِ نامگذاریِ واقعیت. هر طرف میکوشید رخداد را به زبان خود ترجمه کند: «دفاع»، «بازدارندگی»، «پاسخ مشروع»، «تهاجم» یا «مقاومت». دریدا به ما یادآور میشود که این واژهها هرگز معنایی ثابت و نهایی ندارند؛ معنا همواره در تعویق، تفاوت و لغزش شکل میگیرد. از این رو، نبرد رمضان را باید نه بهعنوان حقیقتی بسته، بلکه بهمثابه متنی دید که هر خوانندهای آن را در افقی متفاوت رمزگشایی میکند.
جغرافیا بهمثابه منبعی فعال از قدرت
در سطحی دیگر، آنچه به چشم آمد، عبور از نظمی بود که میتوان آن را با زبان بودریار، نظمی مبتنی بر وانمودهها و بازنماییهای غالب دانست. جهانِ پیش از این نبرد، در سیطرهی تصویرسازیهای رسانهای، اعتبارهای مجازی و اقتدارهای نمادینِ غربی قرار داشت؛ جهانی که در آن، قدرت بیش از آنکه به توانِ واقعی و عینی تکیه داشته باشد، از طریق مدیریت تصویر و توزیع روایت عمل میکرد. اما رخدادهای نبرد رمضان نشان داد که امرِ واقعِ جغرافیا را نمیتوان برای همیشه زیر لایههای وانموده پنهان کرد.
جغرافیا بازگشت؛ نه بهصورت نقشهای بیجان، بلکه بهمثابه منبعی فعال از قدرت. در این معنا، هرمز، آبراهها، خطوط انرژی و گلوگاههای منطقهای بار دیگر یادآور شدند که تاریخ هنوز به زمین، ماده و محدودیتهای سخت فیزیکی وابسته است.
لیوتار این وضعیت را در منطقِ پساروایت های کلان توضیح میدهد. وی معتقد بود دورانِ روایتهای بزرگِ رهایی، پیشرفت و حقیقتِ واحد به پایان رسیده است. نبرد رمضان نیز صحنه فرسایش همین روایتها بود: دیگر نمیشد با یک داستان یکدست، همه لایههای درگیری را توضیح داد. هر بازیگر، روایتی جزئی، موضعی و گاه متناقض تولید میکرد. این تکثرِ روایت، نه نشانه آشوب صرف، بلکه نشانه ورود به نظمی تازه است که در آن، حقیقت بهجای آنکه از یک مرکز صادر شود، در شبکهای از صداها، تصاویر و حافظهها پخش میشود. از همینجا میتوان فهمید چرا نزاع بر سر رسانه و افکار عمومی در این نبرد، همسنگِ نزاع نظامی اهمیت داشت.
بارت و کریستوا در این میان یادآور میشوند که جنگ نه فقط رخدادی سیاسی، بلکه متنی پر از نشانهها و ارجاعات است. پرچم، شعار، بیانیه، تصویر موشک، قاببندی رسانهای و حتی سکوت رسمی بازیگران، همگی در سطحی نمادین کار میکنند. هیچ تصویری در جنگ بیمعنا نیست و هیچ معنا بدون پیوند با تاریخ متنهای پیشین شکل نمیگیرد. آنچه در نبرد رمضان دیده شد، بازنویسی متنی دیرپا درباره قدرت، هویت و بقا بود؛ متنی که از گذشتههای استعمار، مقاومت، تحقیر و بازآفرینی عبور میکند و در اکنون دوباره فعال میشود.
عبور از الگوهای سنتی و اتکا به فناوری بومی و پیشرفته، ایران را از قدرت صرفاً دفاعی به کنشگری بدل کرد که توان اثرگذاری بر معادلات بازدارندگی دارد
از منظر دلوز، قدرت در این نبرد دیگر شکل متمرکز و عمودی نداشت، بلکه بهصورت شبکهای، سیال و موزاییکی عمل میکرد. آنچه در برخی جغرافیاهای منطقهای رخ داد، نشان داد که ماشین جنگی معاصر بیش از آنکه بر ستادهای متمرکز و فرماندهیهای کلاسیک تکیه کند، بر پخششدگی، انعطاف و تکثیر نقاط فشار متکی است. این امر را میتوان با مفهوم «ریزوم» نزد دلوز فهمید: قدرت همچون ریشهای واحد و ستبر عمل نمیکند، بلکه در شبکهای از اتصالها، گرهها و جابهجاییها امتداد مییابد. از این منظر، امنیت جهانی نیز دیگر جزیرهای نیست؛ هر رخداد در یک نقطه، پژواکهای خود را در زنجیرهای از نقاط دیگر برمیانگیزد.
سوژهسازی نبرد رمضان
آلتوسر این تحلیل را با مفهوم ایدئولوژی تکمیل میکند. ایدئولوژی تنها مجموعهای از باورهای نادرست نیست، بلکه سازوکاری است که سوژهها را فرا میخواند و در جایگاههایی مشخص مستقر میسازد. در نبرد رمضان، سوژههای ملی، نظامی، رسانهای و حتی «تماشاگر بیطرف» همگی درون خطابهای ایدئولوژیک شکل گرفتند.
این جنگ، پیش از آنکه در میدان رخ دهد، در سطح سوژهسازی رخ داده بود. هر جامعهای از خلال روایت خود از تهدید، مقاومت و بقا، شکل تازهای از هویت سیاسی را بازتولید میکند. نیچه در این میان، لایه عمیقتری از مسئله را آشکار میسازد: اراده معطوف به قدرت. پشت بسیاری از زبانهای اخلاقی، حقوقی یا تمدنی، نوعی میل به تسلط نهفته است.
نبرد رمضان نیز از این قاعده مستثنا نبود. هر ادعای نظم، امنیت یا مشروعیت، در زیر پوست خود حامل میل به تعریف کردن دیگری و تثبیت جایگاه خویش بود. نیچه به ما هشدار میدهد که حقیقت، غالباً پوششی برای نیروهای قدرتطلب است و در جنگ، این حقیقت با خشونتی بیپردهتر خود را نشان میدهد.
ژیژک، که هم از هگل میآموزد و هم از لاکان، ما را متوجه این نکته میکند که خشونت عینی تنها سطح آشکار امر است. خشونت نمادین، ساختاری و ایدئولوژیک، پیشتر کار خود را کردهاند. به همین دلیل، نبرد رمضان را باید در پیوند با سالها تولید تهدید، تحقیر، محاصره و بازنمایی خصمانه فهم کرد. آنچه در نهایت منفجر شد، فقط محصول یک تصمیم نظامی نبود، بلکه حاصل انباشتِ طولانی تناقضهایی بود که جهان معاصر توان حل آنها را نداشت.
هانتینگتون و فوکویاما نیز هر یک بهگونهای متفاوت، برای فهم این لحظه اهمیت دارند. هانتینگتون از «برخورد تمدنها» سخن گفت و کوشید منازعات جهانی را به شکافهای هویتی و تمدنی فروکاهد. نبرد رمضان نشان داد که منطق تمدنی، هرچند در سطحی از بازنمایی فعال است، اما بهتنهایی قادر به توضیح پیچیدگی مناسبات نیست. فوکویاما نیز با ایده «پایان تاریخ»، افق لیبرالدموکراسی را بهعنوان نهایت سیر تاریخ معرفی کرد؛ اما نبرد رمضان بار دیگر نشان داد که تاریخ نه پایان یافته و نه از تضادهای بنیادین رها شده است. تاریخ، برخلاف رؤیای نظم نهایی، همچنان صحنهی بازگشت امر سرکوبشده است.
بازسازی تصویر نظامی ایران در جهان
یکی از مهمترین وجوه این نبرد، بازسازی تصویر نظامی ایران در سطح جهانی بود. عبور از الگوهای سنتی و اتکا به فناوری بومی و پیشرفته، ایران را از قدرت صرفاً دفاعی به کنشگری بدل کرد که توان اثرگذاری بر معادلات بازدارندگی دارد. این دگرگونی را نباید تنها بهمثابه نمایش قدرت خواند؛ بلکه باید آن را نوعی بازتعریف مرجعیت فنی دانست. در جهان جنوب، جایی که فناوری و قدرت سالها در انحصار قطبهای خاص بوده، چنین تحولی حامل پیام سیاسی و نمادین مهمی است: انحصار دانش نظامی، دستکم در سطح ادعا، دیگر امری بدیهی نیست.
در همین حال، سکوت یا تردید برخی ائتلافهای غربی، از جمله ناتو نشان داد که انسجام جهان غرب نیز بیش از آنکه یک کل همبسته باشد، مجموعهای از منافع متعارض است. این وضعیت را میتوان نشانهای از فرسودگی روایتهای بزرگ قرن بیستم دانست. غرب، که سالها خود را مرکز عقلانیت راهبردی معرفی میکرد، در این بحران با محدودیتهای درونی خود مواجه شد: تصمیمگیریهایی که بیش از اندازه به هیجان رسانهای، فشار داخلی و ملاحظات کوتاهمدت وابستهاند. این همانجاست که نقد فوکو و ژیژک بر نظامهای بهظاهر عقلانی معنا پیدا میکند؛ عقلانیتی که در عمل، اسیر ایدئولوژی و بازنمایی است.
با این همه، مهمترین پرسش از اینجا آغاز میشود: پس از بحران، چه باید کرد؟ پیروزی بیرونی، اگر با بازسازی درونی همراه نشود، بهسرعت فرسوده میشود. ایران برای تثبیت جایگاه تاریخی خود، ناگزیر از سه مسیر است:
- نخست، استمرار هوشمندسازی فناورانه و حفظ بازدارندگی
- دوم، پویایی ساختاری در اقتصاد و بوروکراسی برای تبدیل قدرت به رفاه
- سوم، بازسازی پیوند اجتماعی و اعتماد عمومی
هیچ اقتدار بیرونیای بدون عدالت درونی دوام نمیآورد. اینجاست که مسئله از سطح جنگ به سطح قرارداد اجتماعی میرسد. اگر قدرت جدید نتواند رفاه، کرامت و مشارکت را در درون بازتولید کند، شکوه بیرونیاش نیز ناپایدار خواهد ماند.
نبرد رمضان، شکست سراسربینی خبری و تولد نوعی حقیقت متکثر
دیگر نمیتوان حقیقت را صرفاً از اتاقهای خبر مرکزی صادر کرد. شبکههای مستقل، رسانههای بومی و جریانهای غیرمتمرکز، انحصار معنا را به چالش کشیدند. این امر را میتوان در چارچوب لیوتار و بودریار فهم کرد: حقیقت در عصر شبکه، نه یک صدای واحد، بلکه میدان کشاکش نشانههاست. از این منظر، نبرد رمضان فقط جنگی بر سر خاک یا سلاح نبود، بلکه جنگی بر سر معنا، ادراک و آینده نظم جهانی بود.
نبرد رمضان را باید بهعنوان لحظهای تعیینکننده در تبارشناسی قدرت معاصر خواند: لحظهای که در آن، وانمودهها ترک برداشتند، جغرافیا بازگشت، روایتهای بزرگ فرسوده شدند و قدرت در شکلهای تازهای از فناوری، شبکه و ادراک بازآرایی شد. اگر تاریخ هنوز معنایی داشته باشد، این معنا در همین گسستها، بازنویسیها و امکانهای ناپایدار زاده میشود.