انگلستان در آستانه فروپاشی سیاسی

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ کییر استارمر نخستوزیر کشوری که با استعمار و غارت دیگران ثروتمند شده بود و برای به هم ریختن ثبات دیگران نقشه میکشید، اینک اقتصادی فروپاشیده و نظام سیاسی بیثباتی تجربه میکند. خیاط به نظر میآید عاقبت در کوزه افتاده باشد.
استارمر در لحظهای به قدرت رسید که مردم تغییر فوری میخواستند، اما دولت فقط توان تغییر آهسته داشت
انگلستان در یک دهه گذشته پیدرپی نخستوزیرانی دیده که با وعده کنترل بحران آمده و خودشان به بخشی از بحران تبدیل شدهاند. دیوید کامرون با برگزیت رفت، ترزا می زیر بار همان برگزیت فرسوده شد، بوریس جانسون زیر فشار رسواییها و شورش حزبی سقوط کرد، لیز تراس در چند هفته اقتصاد و اعتماد بازار را به آتش کشید و رفت، ریشی سوناک نتوانست حزب محافظهکار را از فرسودگی نجات دهد و حالا استارمر هم به فهرست رهبرانی پیوسته که نتوانستند دوره سیاسی خود را به پایان برسانند. موضوع دیگر فقط این نیست که چه کسی در داونینگ استریت شماره ۱۰ مینشیند. موضوع این است که چرا آن صندلی دیگر کسی را نگه نمیدارد.
استارمر چرا استعفا کرد؟
کییر استارمر با وعده بازگرداندن ثبات آمد؛ اما در نهایت خودش قربانی همان بیثباتی شد. وی قرار بود چهره دوران پساآشوب باشد؛ سیاستمداری آرام، حقوقدان، منظم و مخالف نمایشهای پوپولیستی. اما سیاست انگلستان دیگر با آرامش اداره نمیشود. جامعهای که سالها زیر فشار تورم، بحران مسکن، صفهای طولانی درمان، کاهش قدرت خرید و بیاعتمادی سیاسی بوده، حوصله وعدههای تدریجی ندارد.
استارمر در لحظهای به قدرت رسید که مردم تغییر فوری میخواستند، اما دولت فقط توان تغییر آهسته داشت. این شکاف میان انتظار و امکان، بزرگترین دشمن وی شد.او نه با انفجار ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی سقوط کرد؛ همان اتفاقی که در سیاست امروز انگلستان بارها تکرار شده است. نخستوزیر ابتدا محبوبیت خود را از دست میدهد، سپس حزبش مضطرب میشود، بعد رسانهها روایت «پایان رهبری» میسازند و در نهایت همان کسانی که تا دیروز از وی دفاع میکردند، به این نتیجه میرسند که برای نجات حزب باید رهبر را قربانی کرد.
نخست وزیر انگلیس از این قاعده مستثنا نبود. وی زمانی کنار رفت که دیگر استعفا نه انتخاب شخصی، بلکه راهی برای کنترل خسارت به نظر میآمد. اشتباه است اگر استعفای استارمر را صرفاً به ضعف فردی، اشتباهات ارتباطی یا نارضایتی مقطعی تقلیل دهیم. وی وارث کشوری بود که سالها در وضعیت اضطراری سیاسی و اقتصادی زندگی می کرد. برگزیت، کرونا، تورم، بحران انرژی، فشار بر خدمات عمومی و کاهش اعتماد به نهادهای سیاسی، انگلستان را به جامعهای عصبی و کمتحمل تبدیل کرده بود. در چنین فضایی، هیچ نخستوزیری زمان زیادی برای آزمون و خطا ندارد.
دولتها دیگر ماه عسل طولانی ندارند. مردم نتیجه، بازارها ثبات، رسانهها بحران میخواهند و حزب حاکم به دنبال بقاست. نخستوزیر در میانه این چهار فشار، خیلی زود تنها میشود.استارمر با شعار مدیریت عقلانی آمد، اما در سیاست امروز انگلستان عقلانیت کافی نیست. نخستوزیر باید همزمان مدیر بحران، چهره رسانهای، رهبر حزبی، فرمانده اقتصادی و نماد امید عمومی باشد. این حجم از انتظار، هر رهبری را فرسوده میکند.
10 سال نخستوزیران نیمهتمام
برای فهم استعفای استارمر باید عقبتر رفت. انگلستان از سال ۲۰۱۶ به بعد وارد دورهای شده که در آن نخستوزیران بهجای تکمیل پروژههای سیاسی، خودشان به پروژههای ناتمام تبدیل میشوند. دیوید کامرون با همهپرسی برگزیت قمار کرد و باخت. وی گمان میکرد با یک رأیگیری میتواند شکاف درونی حزب محافظهکار و جامعه انگلستان را مدیریت کند، اما همان همهپرسی به پایان نخستوزیریاش تبدیل شد. ترزا می آمد تا برگزیت را اجرا کند، اما در عمل زیر بار تناقضهای آن شکست. او نه توانست پارلمان را با خود همراه کند، نه حزبش را، نه افکار عمومی را. نخستوزیری وی نمونه کلاسیک دولتی بود که مأموریتی غیرممکن بر دوش داشت.
بوریس جانسون با وعده «انجام برگزیت» به قدرت رسید و مدتی توانست انرژی سیاسی تولید کند، اما سبک رهبری شخصی، بحرانهای اخلاقی و شورش درونحزبی وی را پایین کشید. لیز تراس حتی فرصت فرسوده شدن هم پیدا نکرد. برنامه اقتصادیاش در برخورد با واقعیت بازار فرو ریخت و نخستوزیری اش به یکی از کوتاهترین و پرهزینهترین تجربههای سیاسی معاصر انگلستان تبدیل شد. ریشی سوناک تلاش کرد چهرهای تکنوکرات و ترمیمگر باشد، اما وی هم در نهایت میراثدار حزبی خسته، اقتصادی ضعیف و جامعهای بیاعتماد بود. شکست وی فقط شکست یک فرد نبود؛ نشانه پایان یک چرخه سیاسی بود.
حالا استارمر که قرار بود صفحه تازهای باز کند، خود به نشانه تداوم همان بحران تبدیل شد. اگر بخواهیم نقطه عطفی برای این بیثباتی پیدا کنیم، باید به برگزیت برگشت. برگزیت فقط خروج از اتحادیه اروپا نبود؛ خروج سیاست انگلستان از وضعیت عادی بود. برگزیت حزب محافظهکار را شکافت، حزب کارگر را دچار بحران هویتی، رابطه لندن با اسکاتلند و ایرلند شمالی را حساستر و اقتصاد انگلستان را وارد دورهای از بی ثباتی کرد. مهمتر از همه، برگزیت میزان انتظارات سیاسی را تغییر داد.
انگلستان از سال ۲۰۱۶ به بعد وارد دورهای شده که در آن نخستوزیران بهجای تکمیل پروژههای سیاسی، خودشان به پروژههای ناتمام تبدیل میشوند
مردم یاد گرفتند که با یک رأی، میتوان نظم موجود را بههم زد. از آن پس، سیاست انگلستان بیش از آنکه به مصالحه و مدیریت تدریجی متکی باشد، به صحنه وعدههای بزرگ و ناامیدیهای سریع تبدیل شد. هر نخستوزیری پس از برگزیت، ناچار بود با پیامدهای مستقیم یا غیرمستقیم آن دستوپنجه نرم کند. حتی استارمر که از حزب کارگر آمده بود و خود را نماینده دوران پسابرگزیت معرفی میکرد، نتوانست از سایه آن بیرون بیاید. برگزیت تمام شد، اما سیاست برگزیتی باقی ماند؛ سیاستی عصبی، قطبی، بیاعتماد و بیثبات.
یکی از ویژگیهای سیاست انگلستان این است که نخستوزیر میتواند نه با رأی مستقیم مردم، بلکه با شورش حزب خودش سقوط کند. این ویژگی در سالهای اخیر بسیار پررنگتر شده است. حزبهای بزرگ انگلستان دیگر ماشینهای منسجم قدرت نیستند. آنها بیشتر شبیه ائتلافهایی موقت از جناحهای ناراضیاند. هر جناحی دستور کار، رسانههای نزدیک به خود دارد و در لحظه ضعف رهبر میتواند به نیرویی ویرانگر تبدیل شود. در چنین وضعیتی، نخستوزیر بیش از آنکه رهبر حزب باشد، گروگان حزب است. اگر نظرسنجیها بد شود، اگر انتخابات محلی ناامیدکننده باشد، اگر چند چهره بانفوذ زمزمه جانشینی سر دهند، رهبری به سرعت متزلزل میشود.
حزب حاکم معمولاً صبر نمیکند تا انتخابات بعدی فرا برسد؛ زودتر دست به جراحی میزند، حتی اگر این جراحی بیمار را ضعیفتر کند. استارمر نیز قربانی همین منطق شد. وقتی حزبی احساس کند رهبرش دیگر ابزار پیروزی نیست، وفاداریها به سرعت رنگ میبازند. در نهایت، هیچ چیز به اندازه اقتصاد نخستوزیران را نابود نمیکند. انگلستان سالهاست با رشد پایین، بهرهوری ضعیف، بحران مسکن، فشار هزینههای زندگی و فرسودگی خدمات عمومی مواجه است. این مشکلات با شعار حل نمیشوند و با تغییر چهره نخستوزیر هم فوراً از بین نمیروند. اما افکار عمومی معمولاً پیچیدگی ساختاری اقتصاد را از دولت جدا نمیکند.
وقتی مردم اجاره خانه نمیتوانند بدهند، وقتی خدمات درمانی کند است، وقتی دستمزدها از هزینهها عقب میماند، نخستوزیر مسئول تلقی میشود؛ حتی اگر ریشه مشکلات به سالها قبل برگردد. استارمر نیز در همین زمین بازی کرد و با وعده ترمیم آمد، اما ترمیم یک کشور خسته زمان میخواهد و زمان همان چیزی است که سیاست انگلستان دیگر به نخستوزیران نمیدهد. نخستوزیری در انگلستان از مقام باثبات به موقعیت موقت و فرسایشی تبدیل شده است. داونینگ استریت دیگر خانهای برای پروژههای بلندمدت نیست؛ بیشتر شبیه اتاق انتظار بحران بعدی است. هر نخستوزیری با وعده پایان دادن به آشوب میآید، اما خیلی زود درمییابد که آشوب نه بیرون از دولت، بلکه درون خود ساختار حکمرانی جا خوش کرده است.
حزب، رسانه، بازار، افکار عمومی و بحرانهای بینالمللی، همه با سرعتی عمل میکنند که دولتهای سنتی قادر به هماهنگی با آن نیستند. به همین دلیل، استعفای استارمر را باید در امتداد یک روند دید، نه بهعنوان یک استثنا. وی آخرین نام در زنجیرهای از نخستوزیرانی است که نتوانستند از فشار سیستم جان سالم به در ببرند. استعفای استارمر بار دیگر نشان داد که مشکل سیاست انگلستان با تعویض چهرهها حل نمیشود. موضوع عمیقتر از نام نخستوزیر است.
انگلستان با بحرانی روبهروست که در آن پیروزی انتخاباتی الزاماً به قدرت پایدار تبدیل نمیشود، اکثریت پارلمانی الزاماً به آرامش سیاسی نمیانجامد و وعده ثبات خیلی زود زیر فشار واقعیت فرو میریزد. استارمر رفت، همانطور که پیش از وی دیگران رفته بودند. اما پرسش اصلی این نیست که نفر بعدی چه کسی خواهد بود. پرسش اصلی این است که آیا نظام سیاسی انگلستان هنوز توان تولید نخستوزیری دارد که بتواند نه فقط وارد داونینگ استریت شود، بلکه در آن بماند؟
در یک دهه گذشته، پاسخ این پرسش هر بار منفیتر شده است. انگلستان هنوز دولت تشکیل میدهد، هنوز انتخابات برگزار میکند، هنوز نهادهای قدرتمند دارد؛ اما ثبات سیاسیاش دیگر آن چیزی نیست که زمانی به آن میبالید. استعفای استارمر، بیش از آنکه پایان یک دولت باشد، نشانه ادامه بحران است؛ بحران کشوری که نخستوزیرانش میآیند تا ثبات بیاورند، اما خودشان پیش از رسیدن به پایان راه، قربانی بیثباتی می شوند.