نامه رهبر انقلاب به برادرشان سیدمصطفی در سال ۱۳۶۵ + عکس روایت مادر شهید زهرا حدادعادل از شهید بشری خامنه‌ای: بعد از اسباب‌کشی، دیوار به دیوار پدر، زندگش‌اش را وقف آقا کرد/می‌دانستند اگر آقا را بزنند... فرمانده قرارگاه خاتم: نیرو‌های مسلح آماده پاسخ ویرانگر به هر تهدیدی هستند پزشکیان به سه نفر حکم مسئولیت داد حمید رسایی راهی زندان اوین شد رهبر انقلاب: آمادگی بیش از ۳۰ میلیون جان‌فدا آوردگاهی برای اعتلای نام ایران است «مژده هاشمی بازرگان» محکوم به جاسوسی، کارمند هلال احمر بود؟ همسر حدادعادل: پوتین به یکی از مسئولان ما گفته بود شما قدر رهبری را نمی‌دانید؛ گفتم تمام سخنرانی‌های ایشان را برای من ضبط و ترجمه کنند شکار زهپاد آمریکا در تنگه هرمز | Remus ۶۰۰ دومین غنیمت سپاه از آمریکا + فیلم توئیت قالیباف درباره ادعا‌های آمریکا و تردد از تنگه هرمز؛ یک دستگاه چاپ دلار رایگان در تنگه هرمز گذاشته‌اند؛ بفرمایید بروید بردارید! واکنش پزشکیان به حواشی استخاره روز بازگشایی مدارس: آیه‌ای درباره صبر آمد/ همه تصور کردند بد آمده، اما خیلی خوب بود ماجرای حبس حمید رسایی چیست؟ | حکم ۱۰ ماه زندان حمید رسایی نماینده تهران اجرا می‌شود؟ هجوم اتباع افغانستانی به مرز خراسان‌رضوی صحت دارد؟ پزشکیان یک قانون مصوب مجلس را ابلاغ کرد + جزییات  پزشکیان: آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای هیچ مشکلی از نظر سلامتی ندارد/ دو دیدار با ایشان داشتم

ناگفته‌هایی از آخرین روز زندگی سردار سلیمانی

ناگفته‌هایی از آخرین روز زندگی سردار سلیمانی یکی از مدافعان حرم در سوریه روایتی خواندنی از آخرین ساعات زندگی سردار قاسم سلیمانی روایت کرده، سردار سلیمانی در آخرین سفر خود به سوریه توصیه‌هایی متفاوت از همیشه داشته است.
تاریخ انتشار: ۱۲:۳۰ - ۲۵ دی ۱۳۹۸ - 2020 January 15
کد خبر: ۳۳۵۹۸

به گزارش راهبرد معاصر؛ یکی از مدافعان حرم در سوریه روایتی خواندنی از آخرین ساعات زندگی سردار قاسم سلیمانی روایت کرده، سردار سلیمانی در آخرین سفر خود به سوریه توصیه‌هایی متفاوت از همیشه داشته است.

با خودرویی که دنبالم آمده عازم جلسه می‌شوم، هوا ابری است و نسیم سردی می‌وزد.

ساعت ۷:۴۵ صبح
به مکان جلسه رسیدم.
مثل همه جلسات تمامی مسئولین گروه‌های مقاومت در سوریه حاضرند.

ساعت ۸ صبح
همه با هم صحبت می‌کنند... درب باز می‌شود و فرمانده بزرگ جبهه مقاومت وارد می‌شود.
با همان لبخند همیشگی با یکایک افراد احوالپرسی می‌کند
دقایقی به گفتگوی خودمانی سپری می‌شود تا اینکه حاج‌قاسم جلسه را رسما آغاز می‌کند...
هنوز در مقدمات بحث است که می‌گوید.
همه بنویسن، هرچی می‌گم رو بنویسین!
همیشه نکات را می‌نوشتیم، ولی اینبار حاجی تاکید بر نوشتن کل مطالب داشت.

گفت و گفت... از منشور پنج‌سال آینده... از برنامه تک‌تک گروه‌های مقاومت در پنج‌سال بعد... از شیوه تعامل با یکدیگر... از...
کاغذ‌ها پر می‌شد و کاغذ بعدی...
سابقه نداشت این حجم مطالب برای یک‌جلسه

آن‌هایی که با حاجی کار کردند می‌دانند که در وقت کار و جلسات بسیار جدی است و اجازه قطع‌کردن صحبت‌هایش را نمی‌دهد، اما پنج شنبه اینگونه نبود... بار‌ها صحبتش قطع شد، ولی با آرامش گفت؛ عجله نکنید، بگذارید حرف من تموم بشه...

ساعت ۱۱:۴۰ ظهر
زمان اذان ظهر رسید
با دستور حاجی نماز و ناهار سریع انجام شد و دوباره جلسه ادامه پیدا کرد!

ساعت ۳ عصر
حدود هفت ساعت! حاجی هرآنچه در دل داشت را گفت و نوشتیم.
پایان جلسه...
مثل همه جلسات دورش را گرفتیم و صحبت‌کنان تا درب خروج همراهیش کردیم.
خوردویی بیرون منتظر حاجی بود
حاج‌قاسم عازم بیروت شد تا سیدحسن‌نصرالله را ببیند...

ساعت حدود ۹ شب
حاجی از بیروت به دمشق برگشته
شخص همراهش می‌گفت که حاجی فقط ساعتی با سیدحسن دیدار کرد و خداحافظی کردند.
حاجی اعلام کرد امشب عازم عراق است و هماهنگی کنند
سکوت شد...
یکی گفت.
حاجی اوضاع عراق خوب نیست، فعلا نرین!
حاج‌قاسم با لبخند گفت.
می‌ترسین شهید بشم!
باب صحبت باز شد و هرکسی حرفی زد
_ شهادت که افتخاره، رفتن شما برای ما فاجعه‌ست!
_ حاجی هنوز با شما خیلی کار داریم
_ ...
حاجی رو به ما کرد و دوباره سکوت شد، خیلی آرام و شمرده‌شمرده گفت:
میوه وقتی می‌رسه باغبان باید بچیندش، میوه رسیده اگر روی درخت بمونه پوسیده می‌شه و خودش میفته!
بعد نگاهش رو بین افراد چرخاند و با انگشت به بعضی‌ها اشاره کرد؛ اینم رسیده‌ست، اینم رسیده‌ست...

ساعت ۱۲ شب
هواپیما پرواز کرد

ساعت ۲ صبح جمعه
خبر شهادت حاجی رسید
به اتاق استراحتش در دمشق رفتیم
کاغذی نوشته بود و جلوی آینه گذاشته بود.

ارسال نظر
captcha
پرطرفدارترین اخبار